موسیقیِ شهر

مریم قرسو

موسیقی معنای ثابتی ندارد. اصوات با چینش ها، دلایل و شکل های مختلف در کنار هم قرار می گیرند و به تناسب ذائقه‌ی شنوایی و امکانات صوتی هر قوم تعریف می شوند. منابع تولید صدا می توانند متفاوت باشند و بنابر انتخاب آنها، مجموعه‌ی اصوات نام گذاری می شوند. بسیاری معتقدند برای اینکه یک مجموعه از صداهای مختلف، موسیقی نامیده شود، باید دارای برخی ویژگی های اولیه مانند حرکت منظم نغمات و ضرباهنگ درونی و منبع صوتی تعریف شده یعنی یک ساز موسیقی باشد.

اما برخی دیگر مانند استفان فلد (S.Feld ) صدای طبیعت و صدای پرندگان را نیز موسیقی به شمار می آورند و برخی دیگر، فراتر از این، صدای اشیاء و محیط را نیز زیر مجموعه ی موسیقی می دانند و بنابراین این واژه، یعنی «موسیقی» را به هر صوتی، نسبت می دهند. در حرکت ذهنی ِ انسان مفهوم گرا به سمت انتزاعی دیدن جهان و نگریستن وجود انسان از منظری به جز زاویه و ادراک محدود به حواس پنجگانه، موسیقی نیز معنای تازه ای پیدا می کند. در این نگرش، تمام اصوات موجود در جهان، چه آنهایی که در گستره ی شنوایی انسان قابل شنیدن هستند و چه آنهایی که گوش انسان توانایی شنیدنشان را ندارد، می توانند موسیقی نامیده شوند و در همین راستا صدای شهر، طبیعت، اصوات بی معنای انسان حتی در زمان کودکی نیز می تواند نوعی موسیقی به شمار بیاید. صدای روخانه، باران، دریا، رعد و برق، سکوت برف، صدای خش خش راه رفتن روی برگها، صدای پرندگان، گریه ی نوزاد، صدای ماشین آلات و ابزار، اره، کوبیدن دو شیء بر یکدیگر و تمامی صداهای دیگر که در جهان مادی و با گوش فیزیکی قابل شنیدن است، همه و همه می توانند اصواتی موسیقایی باشند. بعضی ها از این نیز فراتر می روند، و حتی سکوت، یعنی عدم وجود صدا را نیز بخشی از موسیقی هستی و کیهان می دانند. بسیاری از دانشمندان آواز گنگ و مرموز کهکشان ها و سیاه چاله های فضایی را می شنوند و آغاز هستی را حتی به صدایی بزرگ و فراگیر نسبت می دهند… با این رویکرد، می تونیم بگوییم که مجموعه های مختلف نیز، موسیقی یا صدای خودشان را دارند و طبیعتا ترانه ی گندمزار با آواز دستگاه های صنعتی یک کارخانه ی ریسندگی دو گونه ی متفاوت از موسیقی وجودی این دو مجموعه ی با صدا، خواهد بود. در سطح دیگر، شهر و روستا نیز به عنوان مجموعه هایی متراکم و دارای ترکیبی از تمامی این صداها، موسیقی و صدای خود را دارند؛ درست مانند زمانی که سازهای یک ارکستر بزرگ با هم به صدا در می آیند.

تهران نیز مانند بسیاری شهرهای دیگر، موسیقی خود را دارد و با ریتم مخصوص خود بدون وقفه، در تمام اوقات شبانه روز می نوازد. موسیقی شهر تهران، با موسیقی تمام شهرهای دیگر متفاوت است. مثلا هیچ شباهتی به شهری دیگر در جنوب ایران، شمال، یک شهر ساحلی، یا یک شهر کویری یا جنگلی ندارد. …. درک این موضع امر پیچیده ای نیست. نیاز به اندیشه و تفحص تخصصی ندارد. کافی است شهری را که هر روز با چشم می بینیم و درک می کنیم، با گوش بشنویم، و شاید گاه لمس اش کنیم. تنها گوش نیوشایی لازم است که همت داشته باشد، جسارت کند و با چشمان بسته در گوشه ای از یکی از میدان های بزرگ شهر، در زمان های مختلف بیاستد و برای مدتی فقط بشنود.

موسیقی شهر چند بُعدی است و خواه ناخواه تحت تاثیر عوامل حسی متفاوت قرار می گیرد. به محض اینکه در گوشه ای از شهر بیاستید و چشمانتان را ببندید، خود را در فضای متفاوتی خواهید یافت. فضایی آمیخته و ترکیبی از عطرها و نور و سایه های متفاوتی که زیرکانه از پشت پلک معنای دیگری پیدا می کنند. لمس دیوارها و درختان را که برآن اضافه کنیم، جهان و هر آنچه تا به حال می شناختیم دگرگون می شود و معنا و طعم تازه ای پیدا می کند؛ و خلاصه موسیقیِ شهر، موسیقی چند بعدی ای می شود که نظیرش را نه می توانید در لحظه ای دیگر بشنوید و نه می توانید به سادگی آن را بازسازی کنید. اگر محدوده ای که در آن به شنیدن شهر نشسته اید، نزدیک یک چهارراه پرتردد باشد، نفس زدن شهر را به خوبی می شنوید : لحظه ای هجوم صدای موتور ماشین ها و گاز دادن ها و بوق زدن ها، و لحظه ای آرام و کم صدا، و دوباره و دوباره از نو. با زیاد شدن ماشین ها و در زمان های متفاوت این شنود با حرارت های متفاوتی درک می شود. پس شنیدن می تواند گویای زمان و اقلیم نیز باشد. اما این هیاهو تنها زاییده ی ماشین ها نیست… اهالی شهر، بخش دیگری از موسیقی آن را می نوازند. تُن صدای آدمها در شهرهای مختلف فرق می کند. منطقه ای که صدا از آن بیرون می آید : سر، حفره های بینی، فضای پشت دهان و صدای سینه، در کنارِ گویش افراد، بخش های صوتی متفاوتی را می آفریند. محدوده ی صوتی و شیوه ی سخن راندن تهرانی ها، با شهرهای دیگر فرق می کند. اگر در گوشه ای از این شهر که چهل تکه ای مرصع و زیباست بیاستید، در مدتی کوتاه بسیاری از گویش های ایران را خواهید شنید، و وقتی با چشمان بسته این شهر را بشنوید، می بینید که صرف نظر از لهجه ها و زبان های ایرانی، محدوده و نحوه ی تولید صوت در افراد مختلف بسیار متفاوت است. اما در گفتارِ نشانه ای آدمیزاد، محتوی وجه مهم دیگری است. .. فقط گوش بدهید… نه از سر تجسس… بدون آنکه ببینید، تنها رهگذران را بشنوید و آن وقت خواهید دید زیرِ جامه ی الوان این شهر چه ها که نمی گذرد. چه شهرفرهنگ ها که برش های کوچکی از آن با گذر یک عابر، شنیده می شود و چه دردها و شادی ها و حیرانی ها که به گوش نمی آید. مردم متفاوت گام برمیدارند، صدای قدم های کوچک و سبک کودکان، صدای دردناکِ پاشنه های بلند و شکنجه آور و سخت که بر سنگفرش ها کوبیده می شود، صدای لخ لخِ قدمهای خسته، صدای دمپایی هایی که بر زمین کشیده می شوند و خلاصه صدای پای زندگی را که در خیابان ها پرسه می زند را فقط وقتی می شنویم که از زرق و برق بصری شهر چشم بربندیم. این صدا، صدای حیات است، صدای حرکت و چرخش رقصانِ آدمی بر زمین و صدای زروان، خدای زمان که گام برمیدارد هنوز… آنقدر که قدرتمند بوده و هست.

بیایید تصور کنیم که با چشمان بسته، در گوشه ای از یک میدان بزرگ ایستاده ایم و در لحظه صداهایی را می شنویم؛ یک سمفونی واقعی و تکرار ناشدنی. ماشین ها مدام در رفت و آمدند، صدای موتورها و ترمز و گاز دادن، صدای پای مردم، صدای گفتگوی عابران، صدای دست فروشان و البته به ندرت و بسیار بعید صدای پرنده ای ممکن است به گوش برسد. چشمها را که ببندیم و به معنی واقعی سراپا گوش بشویم، آنوقت ادراک حواس دیگرمانند حس بویایی و لامسه و حتی مشاهده ی نور از پشت پلک بیشتر می شود.

صدای کفش های زنانه و مردانه

تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق

صدای پرحرفی مدام یک کودک

من می گم داره ……خودم دیدم……..

صدای گاز دادن ماشین

وووووووووو……………….ووووووو

صدای گاز دادن یک ماشین حجیم

هووووووووووووووووووووووووووووو

سوت پلیس

سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

صدای افتادن و بیرون آمدن یک ماشین

در چاله و عبور از دست انداز

تتق تتق ووووووووووووووووووووووووو

صدای دست فروشی یک کودک

خاله دستمال کاغذی نمی خای …

صدای صحبت دو مرد

آمده یا نه …خب زنگ بزن

صدای صحبت یک زن

می دونستم امروز بسته است

صدای اذان که از دور می آید

الله اکبر ………………………………

صدای مسافران

چهار راه ولیعصر….مستقیم …. مستقیم ….تق

گذر آمبولانس

نورهای رنگی و چرخان و صدای آژیر….

صدای ردیف چپ را به طور همزمان و عمودی بشنوید…یعنی صداهای تمثیلی را از اصوات موجود (تق، هوووو، سسسسس، …) در یک ثانیه بشنوید … این هیاهو نیست… این صدای ۵ ثانیه از موسیقی شهر تهران است… شهری که پرنده هایش از هراس فریادها و اضطراب گریخته اند و تنها در اندک کوچه باغ های باقی مانده در امان از برج های بلند، پناه گرفته اند. شهری که صدای آب و آرامش در آن ـ به جز چند میدانِ گذری و چند پارک معدود ـ دیگر شنیده نمی شود. شهری که در آن پوست صورت همه از دود و گرما و سرما گزگز می کند. وقتی چشم ها را می بندیم، حساسیت حواس ما بالاتر می رود و حواس در هم می آمیزد : ما مزه ی شهر را می چشیم. قدرت و جاذبه ی بینایی تا به حدی است که همیشه ادراک دیگر حواس را متاثر می کند، اما حذف چند دقیقه ای آن شهر را جوردیگری برای ما ترسیم می کند.

شنیدن شهر، ایده ی تازه ای نیست، سالهاست که نیوشاتَرانی بوده اند که شهر را به شنیدن نشسته اند. اما من اینبار از این شنود بی محابا، که سالهاست بدون برنامه و گاه و بیگاه ضبط و ثبت اش می کنم، ادراک و هدفی متفاوت دارم : شنیدن شهر، چیزهای بسیاری به من می گوید. آنچه سالها پیش ـ سال ۱۳۷۴ـ در رفت و آمد و پرسه های بسیار در راه دانشگاه الزهرا در ده ونک و روی نوار کاست ضبط کرده بودم را با پیمودن همان مسیر در بیست سال بعد یعنی امسال ـ ۱۳۹۴ ـ قیاس کردم. بیش از هر چیز آنچه محو شده است، صدای پرندگان است، کلاغ ها دیگر آنقدرها هم پرسرو صدا نیستند. صدای ماشین ها و آدم ها نیز فرق کرده است. بسیاری از دختران محدوده ی تولید صوت را از حلق به بینی انتقال داده اند و بعضی پسران با صدای اغراق شده و بم و گاه با صدای صبحگاهی حرف می زنند. صدای موتور ماشین ها کم تر شده است. صدای پای مردم فرق کرده است، دیگر کوچه ی خاکی وجود ندارد که صدای گذر از روی سنگریزه هایش را بشنویم. همه جا صدایِ حرکت، روی سطحی مسطح و سفت به گوش می رسد. محتوی کلام آدم ها… بیشتر بر سر قیمت ها و چانه زدن ها است. به این ترتیب من با در کنار هم قرار دادن دو نمونه از موسیقی بداهه و در جریانِ شهری که هربار، بسیار دوستش دارم… او را بیشتر و بهتر می شناسم…تهران از بیست سال پیش تا کنون، کوچه های خاکی کمتری دارد، پرندگان بسیاری از آن کوچ کرده اند، چرخ ماشین های به روز شده تری در این شهر می چرخد. تعداد کودکان دستفروش بسیار بیش تر از بیست سال گذشته یعنی زمانی که من ۱۹ ساله بودم شده است، در تمام ۲۴ ساعتی که در سال ۱۳۷۴ ضبط شده است، صدای هیچ کودک دستفروشی نیست، اما در نمونه ی ۱۳۹۴، در دو ساعت نخست، پنج یا شش کودک دستفروش، آوازهای غم انگیزی در وصف و اهمیت دستمال کاغذی و فال و خرید آن برای من می خوانند. همین جا است که صدا تبدیل به زبانی نشانه ای می شود که زمان، مکان، امکانات و حتی وضع افراد جامعه را به تصویر می کشد. هیاهویی خشن، مردم را مضطرب می کند… و صدای طبیعت در این شهر رو به خاموشی است. حتی باغات و تپه ها و کوه های محاط بر تهران نیز از هیاهوی اتوبان و ماشین های غران در امان نیستند، جاده را باید ساعتها پشت سر بگذاریم تا به طبیعتی بکر و هنوز به دور از پالوده شدن با صدای ماشین ها و موتورها برسیم. دیگر سفر یک روزه به لواسانات و جاده ی چالوس در هر زمانی از روز و هفته ممکن نیست و موسیقی شهر مشوش است. شنیدن یک شهر، یعنی درک دوباره ی آن، از منظری متفاوت از استدلالاتی که با چشم می بینیم و بر کاغذ می نگاریم. شنیدن هدفمند تهران بیش از هر چیز نشان می دهد که شهر زیبای ما چقدر از فضاهای طبیعی، صدای طبیعت و آرامش دور شده است و چقدر افراد خیابان گرد و درمانده در آن فراوان شده است. شنیدن موسیقی شهر، بدون دیدن و قضاوت چهره ی افراد، صورتِ دل مردمان را برای ما تصویر می کند و به گوش می شنویم که چقدر این مردم پریشان شده اند … و برای درک این موضوع تنها کافی است که چند دقیقه .. فقط چند دقیقه در کنار یکی از خیابان های تهران بیاستیم و با چشمان بسته، فارغ از جهانِ آرام و آراسته درونی خود، او را بشنویم.

شنیدن این کلان شهر بزرگ و مخملین و زرین در شب، نشانِ خصلت دیگری از آن است. موسیقی تهران در نیمه شب نیز از نواخته شدن باز نمی ایستد، این موسیقی مانند موسیقی حیات همواره در حال آفریده شدن است. اگر این صداها نباشد، شهر شوره زار می شود و این شهرِ همیشه بیدار در شب، گاه خوش می نوازد و جیرجیرک ها می خوانندش، و گاه درد را ـ درد فقر را، و درد اعتیاد و بی خانمانی را زمزمه می کند.

موسیقی یک شهر را می توانیم با دو رویکرد بشنویم، یکی به منظور آگاهی از چگونگی ِ تداخل حواس، و دیگر از دیدگاه انسان شناختی و جامعه شناختی. این موضوع را در ادامه دیگر دنبال خواهیم کرد.

هر چند در برخورد با پدیده های مختلف، حس بینایی فعال تر از حواس دیگر به نظر می آید، واقعیت این است که ادراک بصری با حواس دیگر انسان مرتبط است و در شناخت یک پدیده یا یک فضا، این حواس مختلف، به طور ناخودآگاه یکدیگر را تکمیل و تقویت می کنند. بنابراین شناخت ما از محیط پیرامون، حاصل همسویی ادراکات حواس مختلف ما است. شناخت ما نیز از فضایی که در آن زندگی می کنیم، ثمره ی همین همسو شدن حواس است : شهرمان را می بینیم، می شنویم، می بوییم و آن را با شاخصه های دریافتی به وسیله ی این حواس شناسایی می کنیم و به خاطر می سپاریم. اما در اینجا قصد داریم که فضای یک شهر را بدون دخالت حواس دیگر، و تنها از منظر دریافت شنیداری تجزیه کنیم و بشناسیم.

از منظر موسیقی شناسی و جامعه شناسی، اصوات را می توان با رویکردهای مختلفی تحلیل کرد، که یکی از آنها مربوط به پدیده ی همحسی (Synesthesia) یعنی تداخل ادراک انسان از حواس مختلف و یا ادراکات میان حسی انسان در شناخت جهان است. پدیده ی همحسی در شکل کلی خود در حوزه ی روان شناسی قرار می گیرد و نوعی پدیده ی ادراکی به شمار می آید. از منظر تاریخی، روان شناسانِ پیرو گشتالت با تاکید برالگوهای سازماندهی تجربه، بیشترین توجه را به این موضوع داشته اند، و آن را دربرگیرنده ی روابط درونی تمامی حواس انسانی می دانند. ما زمانی همحسی را تجربه می کنیم، که مثلا دریافت خود از یک پدیده ی صوتی را با واژه ای مربوط به حسی دیگر به جز حس شنوایی، توصیف کنیم؛ مثل زمانی که صدای تار استاد جلیل شهناز را با واژه ی «شیرین» وصف می کنیم : یعنی ادراک مان از یک پدیده ی صوتی را با واژه ای مربوط به دامنه ی حس چشایی بیان می کنیم. در مورد شنیدن صدای یک شهر نیز ما با همین پدیده روبرو هستیم. وقتی در شناختِ شنیداریِ شهر، به شکل آگاهانه دخالت حواس دیگر را محدود کنیم، وجه صوتی صداها شکل متفاوت و برجسته تری پیدا می کند. حال چه می شنویم؟ اگر بدون دیدن و بدون قضاوت بصری شهر را درک کنیم، آنچه در لایه ی زیرین دریافت دیداری ما پنهان بوده است، چه چیز را روایت می کند؟

در بخش پیشین از شنیدن صداهایی گفتیم که در شهرها به گوش می رسند و مجموع آن ها، گونه ای موسیقی انتزاعی و بداهه، به نام موسیقی شهر را شکل می دهد. در شنیدن شهر، با چند دسته صدا مواجه هستیم که حضور مادی و صدای انسان یکی از مهم ترین و نشانه ای ترین بخش های آن است. در موسیقیِ بدونِ سکوتِ شهرهای بزرگ، ناگفته هایی وجود دارد که تجزیه ی عناصر مختلف آن می تواند وجه دیگری از یک شهررا به ما بشناساند.

حضور انسان مساوی با ایجاد صدای حرکت اندام او در فضا و مکان، صدای نفس کشیدن، فریاد زدن، خندیدن، اعتراض کردن، آواز خواندن، سوت زدن، گریه کردن و مهم تر از همه صدای گفتگوی انسان ها با خویش یا با دیگری است. در مجموعه های بزرگ انسانی ای که شهر نامیده می شود، انسان ها در کنار همدیگر حرکت می کنند، نفس می کشند، حرف می زنند و گفتگو می کنند و بنابراین حضور پر تراکم آنها بخش مهمی از صدای یک شهر را شکل می دهد. با این حساب چشمها را که بر قیافه ی بیرونی شهر ببندیم، صدای حضور انسان ها را می توانیم بهتر بشنویم. هر چند آنچه موسیقی شهر نامیدیم مجموعه ای از صدای انسان و انواع ماشین و موتور و هیاهوی تراکم است، اما همانطور که گفتیم در اینجا تنها به بخش کوچکی از صداهای تولید شده توسط انسان ها می پردازیم. برای شناخت صداهای انسانیِ موسیقی یک شهر، اجزای آن را با چند رویکردِ متفاوت، شاملِ محدوده ی تولید صدا و حجم آن، لحن سخن گفتن ها و محتوی کلام رهگذران به طور بسیار خلاصه تجزیه و تحلیل می کنیم.

مورد اول مربوط به منطقه ی آناتومیک تولید صدا در میان ساکنان تهران است. با استناد به نمونه های ضبط شده از رهگذران خیابان های تهران در دو دهه ی گذشته، محدوده ی تولیدِ صوت به هنگام سخن گفتن در میان ساکنان این شهر، با درصد قابل توجهی از محدوده ی حلق و سینه و شکم، به منطقه ی سر، پشت بینی و دهان انتقال پیدا کرده است؛ البته طبیعتا این موضوع در قیاس با شهرهای مختلف و فرهنگ ها و گویش های مختلف، تناسبات فرهنگی ـ زبانی متفاوت و تثبیت شده ای دارد که در اینجا به آن نمی پردازیم. اما در تهران این جابجایی منطقه ی صوتی را با درصد قابل توجهی می توانیم بشنویم.

در شنیدن موسیقی این شهر بزرگ، علاوه بر درصد بالای تغییر محدوده ی تولید صوت، حجم (volume) صدای افراد نیز به شکل محسوسی بیشتر شده است. امروزه بعید است که روزی را در خیابان ها سر کنیم و بالاخره از جایی صدای فریاد یا گفتگوهای پرخاشگرانه ی رهگذران را نشنویم. چرا محدوده ی مرسوم تولید صوت تغییر کرده است؟ چرا در صدای شهر ما، اینقدر تشنج و خشم را در خود جای داده است؟ چرا در ایستگاه تاکسی ها، صدای کوبیده شدنِ در ماشین، و گاه ناسزا شنیدن فردی از دیگری به کرات شنیده می شود؟ این آمار حتی اگر درصد بسیار کمی از جامعه را نیز به خود اختصاص بدهد، موسیقی روزمره ی شهر را به سادگی مخدوش می کند و بنابراین باید به عنوان یکی از موضوعات مهم اجتماعی به آن پرداخته شود.

اما نکته ی آخری که در مورد صدای رهگذران شهر ـ و در اینجا کلان شهر زیبای تهران ـ می توانیم به آن اشاره کنیم، توجه مستقیم به محتوی (contenu) گفتگوی افراد ست. اگر از قضاوت در مورد صورت بیرونی آدمها صرف نظر کنیم، و فقط به منظور پژوهش ـ بدون جسارتِ تفحص در گفتگوهای شخصی ـ رهگذران را بشنویم، صورت دیگری از حضور آنها را درک خواهیم کرد؛ صورتی سوای صورت ظاهری که می تواند بسیار گویاتر از آن باشد که فکر می کنیم. سختی، زمانی نرم می شود که آن را خوب بشناسیم و شنیدن یک شهر، بدون قضاوت، بدون دیدن، و بدون پرداختن به چهره ها و آراستگی ها که در تمامی جهان امری کاملا شخصی است، می تواند معضلاتی را مطرح کند، که با نگریستن با چشم سر، مشاهده و درک نمی شوند. محتوی آنچه مردم می گویند و پیدا کردن شاخص های مورد بحث در گفتگوهای روزمره ی افراد، می تواند یک مطالعه ی بسیار مهم در شناخت یک جامعه باشد. علاوه بر فحوی کلماتی که در فضا نوسان دارند، حالت و سرعت سخن گفتن رهگذران نیز می توانند گویای چیزهای بسیار باشد. استفاده از واژگان غیر فارسی، لهجه های معلول و مُعَوَج، بُرهان ِ وجود نوعی بی هویتیِ گفتاری است که امروزه به شدت رایج شده است و گاه نشان فخر به شمار می آید. این را نیز تنها زمانی می توان به خوبی شنید که چشم از ظاهر الوان شهر بربسته باشیم و از وجه بصری آن گذر کنیم. به دنبال پی بردن به دلیل غایی این ویژگی ها کُنه این ویژگی نیز، دوباره باید به پرسشی دیگر در یافتن چرایی این ها پرداخت، که البته خود حدیث بسیار مفصلی است. چرا داشتن لهجه ای پالوده به گویش غیر پارسی مایه ی مباهات است؟ و چرا در شهر اینهمه آن را به کرات می شنویم؟ در میان صدای خوانندگان موسیقیِ امروزِ شهر تهران، صداهای بیمار، شاکی رنجور و به آرامشی ناراستین آراسته بسیار است، باید چاره ای اندیشید، چرا که شادی اکسیر حیات است و فقدان آن آغاز اندوه.

سوای بخش گفتاری موسیقی تهران، موضوع دیگری که در شنیدن صدای این شهر احساس می شود، غیبتِ بسیار محسوسِ صدای طبیعت است. … در صدای روزمره ی شهر تهران، انعکاس طبیعت به روشنی، خاموش است. به جز چند پارک و گذرگاه که صدای ریزش فواره ها و گاه پرنده ها را در آنها می شنویم و شاید کوه پایه های شمال تهران، این شهر در مکان های عمومی، محیط های کار، محیط های آموزش و … بهره ای از صدای خوش و موسیقیِ طبیعت نمی برد. البته این موضوع به هیچ روی منحصر به شهر تهران نیست و طاعونی است که بسیاری از کلان شهرهای جهان را بلعیده است.

با اشاره به همین چند نکته، می بینیم که صدای این شهر، تنها صدای بی مفهوم یک ازدحام سرسام آور نیست که بی تفاوت از کنار آن بگذریم بلکه مطالعه ی عناصر متفاوت آن می تواند پرسش های جامعه شناختی بسیار مهمی را به چالش بکشاند. شنیدن موسیقی شهر باورهای مردم را در خود باز می تاباند. موسیقی ماه محرم، ماه رمضان و دیگر اعیاد مذهبی، در صداهای روزمره ی شهر آمیخته می شود و به آن غنای آیینی منحصر بفردی می بخشد و نشان می دهد که چگونه و تا چه اندازه باورهای دینی در تار و پود موسیقی این شهر تنیده شده اند. در کنار این، موسیقی شهر ما، وجوه مشوش و پر اضطراب دیگری را نیز دارد که شاید موسیقی های آرام، موسیقی های آیینی، صدای طبیعت و اصوات آرامش بخش بتواند اینهمه اضطراب و ناهنجاری صوتی را تلطیف کند.

در شنیدن شهر، ناگفته های بسیار زیادی وجود دارد. ناگفته های صوتی ای که با تجزیه و تحلیل آنها و با رویکردهای مختلف، می توانیم بسیاری از فراز و فرودها و نقصان های جامعه را بشناسیم، مطرح کنیم، به آن بپردازیم و اگر اهمیت داشته باشد، راه حلی برای آن بیابیم. غیبت صدای طبیعت، بالارفتن حجم صدای شهر، تغییر محل تولید صوت در افراد، محتوی کلام و گفتگوهای رهگذران شهر، و در کنار همه ی اینها صدای مهیب و آزارنده ی ماشین ها و اتوبوس ها و موتورها، یعنی آنچه موسیقی شهرهای بزرگ را می سازد، نشان از پریشانی دارد. اما بنابر همان چیزی که در مورد پدیده ی همحسی گفتیم، ناهنجاری های صوتی شهر، در کنار وجه بصری آن تلطیف می شود. برای برخورداری از حظ بصری بیشتر و لطافت بخشیدن به دریافت دیداری مان از یک شهر، مجسمه، حوض، درخت، حجم های زیبای سبز و رنگین و باغچه های پر گل بسیاری را در گوشه و کنار میدان های بزرگ شهر و اتوبان ها می گذاریم و به این ترتیب شناخت بصری خود از شهر را به شکلی زیبا تعریف می کنیم، اما چرا برای زیباتر ساختن دریافت صوتی و شنیداری شهرها کاری انجام نمی شود ؟ آیا دریافت صوتی نسبت به دریافت بصری از اهمیت کمتری برخوردار است؟ آیا همانطور که با دیدن یک مجسمه یا یک باغچه ی آذین بندی شده در شهر چشمان ما و ادراک دیداری ما آرامش پیدا می کند، نیاز نداریم که از طریق شنیداری نیز این آرامش را درک کنیم؟ اهمیت تمام این پرسش ها زمانی معلوم می شود که تنها چند ساعت در یکی از مکان های پر تردد شهر بنشینیم و فقط گوش بدهیم، به صدای پای رهگذرانی که گاه کشان کشان و گاه با خشم بر زمین راه می روند، نفس می کشند، حرف می زنند، بسیار فریاد می کشند و به ندرت آواز می خوانند… و این در حالی است که صدای پرنده و آب و آرامش خاموش است و صدای موسیقی شهر مشوش است.

این جابجایی صوتی، در شیوه ی صحبت کردن، بدون شک، عوامل اجتماعی بسیاری دارد که با شناخت آنها می توان به پاسخ های مهم تری دست پیدا کرد، مثلا پرسش اصلی ما این است که دلیل اصلی این جابجایی چه عواملی می تواند باشد که در نهایت به ایجاد تحول در ذائقه و دریافت زیبایی شناختی افراد از صدایِ زیبا منجر شده است.

لااقل در تهران، این طور به نظر می رسد که یکی از دلایل مهم این امر، اِعمالِ جراحی زیبایی در مناطق مختلف صورت است که مستقیما و به شکل کاملا فیزیکی بر شکل و شیوه ی تولید صوت تاثیر می گذارد. این پدیده را در سطح بزرگتری می توانیم نگاه کنیم و به چراییِ فراگیر شدنِ جراحی های زیبایی در ناحیه ی صورت و بخصوص بینی بپردازیم، و این پرسش را مطرح کنیم که دغدغه ی اصلی صاحبانِ صورت هایِ زیباتر شده به واسطه یِ جراحی، چه چیزی می تواند باشد؟ آیا انطباق یافتن با معیارهایِ کلیشه ای شده ی زیبایی به بهای دور شدن از زیبایی طبیعی، می تواند دلایل اجتماعی، تاریخی، فرهنگی داشته باشد؟ یا صرفا همسو شدن با جریانات فراگیرِ اجتماعی است ؟ … با مقایسه و شنیدنِ گفتگوهای رهگذران و البته قضاوت نکردنِ شکل ظاهری افراد و محکوم نکردن ظاهر آنها، و تنها با گوش فرادادنی هوشیارانه و هدفمند به اینان که بخشی از هویت صوتی شهر هستند شاید پاسخ این چرایی را پیدا کنیم.

عکس : مجید جمشیدی
منبع: انسان‌شناسی و فرهنگ

Related Posts

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *