عروسی در آسیلا

محسن حجاریان

نیمه دوم دسامبر ۱۹۹۲ بود که برای دوماه به مراکش رفتم. اریک، یکی از همکلاسهایم به من گفت، “اگر می شود دوم سوم ژانویه همدیگر را در شهر آسیلا ببینیم”. گفتم، حتماً، برنامه ام را چنین تنظیم می کنم که در همان روز در آن شهر باشم. من طبق برنامه خودم راهی سفر شدم و دو ماه در شهرهای مراکش (مغرب) به دنبال کارهای خودم، که در اصل جمع آوری اطلاعات درباره “نوبات اندلسی، در تفاوت شیوه دو مکتب فز و تطوان” بود، زمان را سپری کردم. در اینجا به داستان ها و حوادث و خاطرات و دیدنی ها و برداشت های شخصی در طول همه سفر نمی پردازم، تنها می خواهم با یادداشت کوتاهی دیدن عروسی شبی در شهر آسیلا را تصویر کنم. آسیلا شهر کوچکی است در ساحل غرب مراکش (یا مغرب) در کنار اقیانوس اطلس، بین شهر طنجه و رباط. طنجه در منتهی الیه بلندی برآمدگی شمالغرب کشور قرار دارد که از یکسوی آن، آبهای اقیانوس اطلس را می بینی و از سوی دیگر آبهای مدیترانه را و اگر بشود در فاصله ی نه چندان دور، سواحل اسپانیا و خیبل التار یا به قولی جبل الطارق را خواهی دید. من نزدیک سه روزی در طنجه بودم؛ طنجه شهری است که یکسوی آن در بلندی کوه تپه مانندی به ارتفاع حدود دویست متر از سطح دریا و جای دیگر کمتر و هنگامی که به ساحل مدیترانه ی نگاه می کردم، با اینکه زمستان بود، چند کس را در آن پائین در ساحل شنی می دیدم که شنا می کنند و با خودم گفتم شاید این جماعت از شمال اروپا آمده باشند.

طنجه چند قهوه خانه داشت که من صبح ها سری به آنجا می زدم و شیر و قهوه ی می خوردم و به دریا و پرندگان و آسمان چشم می دوختم و سالهای خستگی کار را از یاد می بردم و به یاد ابن بطوطه که اصلیتش از این شهر بوده و هم چنین فیلم “مردی از طنجه” می افتادم و هر خیالی را با خیال دیگر گره می زدم و مثل امواج ساحل، خودم را یله می کردم و با بازی گوش های زمانه سرگرم می شدم. طنجه دو خیابان اصلی دارد؛ یکی تقریباً به موازات دریای مدیترانه و دیگری به موازات اقیانوس؛ اما هر دو، در یک نقطه، در یک میدان نسبتاً کوچک بیکدیگر می پیوندند. قهوه خانه ها در نزدیک این میدان‌اند، که یکی از آنها حیاط مشجری داشت و در زیر درختان آن، تخت ها گذاشته بود و فرش ها بر روی آنها. در مراکش استعمال حشیش آزاد بود. روزی من، در هوای آزاد، بر روی تختی نشسته بودم و شیر قهوه می خوردم، مردی وارد شد که دستگاه ضبط صوت بزرگی در دست داشت و بر روی تختی نشست. به گمانم سفارش چای نعناع داد؛ سیگار حشیشی روشن کرد. من ناخواسته به او خیره شده بودم؛ مردی حدود هفتاد و چند ساله بود. بدون این که توجه او را به خود جلب کنم، به او خیره شده بودم؛ اما به درستی می دانستم چرا چنین می کنم؛ راستش انگار یکی از بستگانم بود؛ من از تعجب به حیرت فرو رفتم و با خود می گفتم اینجا کجاست، این شخص از بستگان من که نزدیک به بیست و پنج سال است از این جهان رفته است؟ او با موسیقی مخالف بود، این شخص که نوار “هجرتت” ام کلثوم را داخل ضبط گذاشته و به آن گوش می دهد؟ چه دنیای عجیبی است. سلسله افکارم پراکنده شدند، دیدن این مرد، آواز ام کلثوم که می خواند: “صعبان علی جفاک – بعد اللی شفته فی حبک \ مش قادر انسی رضاک – ایام ودادک و قربک” (برگردان تحت اللفظی – جفای تو بر من سخت است بعد از آشنایی که ترا دیدم \ نمی توانم خشنودی روزهایی که در دوستی در کنار تو بودم را فراموش کنم) (۱)، آسمان و زمین و دریای طنجه همه درمنشوری از رنگ های زیبای، گرد سرم می چرخیدند. دیدن این مرد، افکارم را زیر و رو کرد.

فردا به ایستگاه قطار رفتم، بلیطی برای آسیلا تهیه کردم. بسیاری از مسافران زن را دیدم که روستائیان یا فروشندگان دوره گردی بودند که هرکدام یک دو طاقه پارچه را به دور کمر و پاهای خود پیچانده بودند و از سر تا پا، مانند “طاووس علیین”، در رنگ های زیبا و پوشش زیاد که گویی اصلاً قادر به قدم زدن نبودند، فضای راه آهن را با هیاهوی خود پر کرده بودند. علت آنرا ندانستم، اما گمان می کنم بیشتر به خاطر این بود که شاید از نظر حمل قماش پارچه به صورت بسته بندی، معذورات قانونی داشته بودند! این منظره و آن روشنایی دل انگیز خورشید و آن های هوی زنان روستایی یا دوره گرد که با اضطراب، خود را به درون کوپه های قطار می کشاندند همه برایم پرسش برانگیز و جالب بود!

قطار به راه افتاد و من در خیال خود فرو رفتم. تصورمی کنم، بار فکر و خیال و اندیشه در سفر، همیشه بیشتر از روزهای آرامش در خانه است. در سفر، گاه گاهی نقبی به کودکی می زنی، گاه گاهی تاریخ را مرور می کنی، گاه گاهی جغرافیا و طبیعت اطراف را سیر می کنی. دیدن انسان ها از سرزمین های دیگر، شنیدن گفتگوی آنها با زبان دیگر، همه باعث می شوند تا از خودت بپرسی: “اینجا چه کار می کنی”؟ صدای چکاچوک چرخ های قطار، دیدن دشت ها و بوته زارهای بیرون از پنجره، که همه در ساحل آقیانوس بودند و روزگاری زیر سم اسبان سوارکاران طارق و مرابطون نوردیده شده، به خودم می گفتم “من کجا اینجا کجا”؟

قطار مرا با خود می برد. نزدیک دو بعد از ظهر بود که به آسیلا رسیدم. یک بسته کارتون کتاب و یک چمدان کوچک و یک ساک دستی رودوشی داشتم؛ آنها را برداشتم و از قطار پیدا شدم. ایستگاه آسیلا، اطاق کوچکی بود، یک در آن به سوی راه آهن و یک در آن، به سوی بیابان. من تنها مسافری بودم که در این ایستگاه پیاده شدم. نگاهی به اطراف افکندم تا ببینم مسیر شهر از کدام جهت است؛ راهی پشت همین اطاق کوچک ایستگاه بود که از میان بوته زارها می گذشت که دو خط از رد چرخ گاری بر آن نمایان بود. من در افق به فاصله یک کیلومتر درختان و دیوارهای شهر را دیدم؛ وسایلم را برداشتم و به آن سو گام برداشتم. چیزی نگذشت، یک گاری از پشت سر من آمد و ایستاد و با لطف و احترام مرا سوار کرد و مرا به شهر رساند. هوای مطبوع دلنشینی بود؛ وسایلم در دستم بود و در پیاده رو، گام زدم و از کنار میز سه نفر که نشسته بودند و قهوه می خوردند عبور کردم. آنها به من سلام کردند و از من خواستند مهمان آنها باشم. دعوت آنها را پذیرفتم و لحظاتی پیش آنها بودم؛ این را هم بگویم که من در سفر دو ماهه ی که در مراکش بودم، چندین بار با این مهمان نوازی و لطف روبرو بودم. بهر حال، در همان نگاه اول، دریافتم آسیلا شهرک کوچکی است و بیش از یک خیابان اصلی کوتاه ندارد. در مسیر خودم، دفتر پاسگاه پلیس را دیدم، وارد شدم و پرسیدم: آیا مسافری با نام “اریک” به شهر آمده است؟ جواب منفی بود. من به دنبال مسافرخانه ای گشتم تا اطاقی پیدا کنم. آسیلا، شهری قدیمی است که آنرا رومی ها ساخته اند و گردشگردانی که بخواهند چند روزی در آرامش در ساحل اقیانوس روزهایی را بگذرانند، شهر مناسبی است. گمانم فصل توریستی این شهر نبود. با این حال، با گام زدن در طول خیابان و یک و دو کوچه کناری، مسافرخانه کوچک دو طبقه ی پیدا کردم؛ حیاطی داشت با چهار پنج اطاق. اطاق من در طبقه دوم بود؛ مناسب و دلنشین. بجز در وردی، در دیگری هم داشت که رو به سوی فضای آزاد کوچه باز می شد. لحظات اولیه ی که در اطاق استراحت می کردم، این در را باز کردم. درست، روبروی آن، کوچه نسبتاً پهنی با طول نزدیک به صد متر با دیوارهای آجری خانه های یک دو طبقه ای و درختانی که شاخه هایشان از دیوارها بیرون آمده یا روی دیوارها لم داده اند، را نگاه کردم. تصورم این بود که این کوچه بن بست است و طول آنهم بیش از صد متر نیست. ظهرها که به خانه می آمدم، این در را می گشودم تا نسیم گرم و مرطوب اقیانوس را احساس کنم و لحظاتی با آن به خواب روم! سه روز در آسیلا بودم؛ آخرین شب، هنگامی که خواب، من و شهر را فراگرفته بود، درعالم خواب، نغمه هایی از جنس موسیقی آسمانی شنیدم! به گمانم خواب می دیدم. من آوازی با نغمه “غیطا و طبل” (سرنا و دهل) می شنیدم؛ اما نمی دانستم که آن صوت از کجاست. از خواب بیدار شدم، شب از نیمه شب گذشته بود و یا نمی دانستم زمان چه زمانی است! دری که رو به کوچه بود گشودم. صدای غیطا و طبل فضای شهر آسیلا را مانند غرش ابر در خود فرو برده بود. روی تخت نشستم. به کوچه و آسمان نگاه کردم. انتهای کوچه را روشن دیدم؛ ترسیدم، چون همیشه با خود گفته بودم که این کوچه بن بست است. لحظه به لحظه انتهای کوچه روشن تر می شد. ناگاه، بیش از بیست سی نفر چراغ در دست، از کوچه دیگری که به انتهای این کوچه وصل می شد، به سوی دریچه بزرگ خانه من پیش آمدند. چراغ داران در دو سوی کوچه به آرامی گام برمی داشتند. زمین و دیوار و آسمان روشن شده بود. پشت سر آنها غیطا و طبل نواز آمدند. پشت سر آنها اسبی بود که عنان آن در دست جوانی و عروسی بر آن سوار؛ پوشیده در لباس سپید با پارچه ی نازک بر روی. در کنار اسب، جوانی، که داماد بود، با وقار و آرامش گام بر می داشت. پشت سر عروس، دخترانی با لباس های رنگی و در پی آنها، مردان و دسته دیگری از زنان راه می رفتند. پرندگان بیدار شدند، سکوت شب درهم ریخته شده بود. چراغانی کوچه، صدای سرنا، عروسی سفید پوش، لحظه به لحظه و آرام آرام، به دریچه خانه من نزدیک می شدند (۲).

آنها از کنار دریچه بزرگ خانه من به سوی کوچه کناری، پیچیدند و گذشتند. صدای غیطا و نورافشانی مشعلداران در دو سوی کوچه کم کم فروکش می کرد. گام هایی برداشته می شد تا آغاز خانواده ی نو را پایه نهند. در اینجا انسان هستی خود را استمرار می دهد؛ اندیشه تاریخی و فرهنگی انسان صیقل پیدا می کند. نسلی بعد از نسل دیگر خانواده را پی میگیرد و از آن پس، وحدت انسان، در صورت خانواده تاسیس می شود. من میهمان ناخوانده جشن آنها بودم؛ نوای سرنا مرا به میهمانی فرا خوانده بود. به سکوت کوچه نگاه می کردم. پرده از بازی باد می رقصید. امواج اقیانوس، آرام و کم صدا، نغمه دل انگیز شبانه سر می داد؛ آسمان هم در پرتو نور ماه و ستارگان گل افشانی می کرد. من هنوز نشسته بودم؛ کسان برخاستند تا دوگانه برجای آورند؛ من دیگر به خواب رفته بودم.

از “خانواده مقدس” مارکس تا نوشته های لوئیس مورگان و انگلس و باخوفن و مک لنان و تا آنچه امروزه شری اورتنر، ترکیب خانواده را از زن به مثابه طبیعت و مرد را به مثابه فرهنگ میداند، همه از نهادی سخن می گویند که بیشتر به صورت آن ناظرند؛ در نگاه اورتنر، وقتی زن را طبیعت و مرد را فرهنگ تلقی میکند، به گمانم رابطه این دیدگاه – از جنبه هایی – بر پایه مکانیک استوار باشد (۳) . وحدت آدمیان در تشکیل خانواده، اساساً در بسیاری از موارد، با “عشق و مهرورزی” آغاز می شود که با گذشت زمان جای خود را به “اعتماد” میدهد و در پایان هم به “احتیاج” وامیگذارد. اگر بخواهیم از انسان شناسی “مهرورزی” در کانون خانواده سخن بگوییم، باید جهان بینی های عرفانی را مورد توجه قرار دهیم.

حوادثی که امروز بر سرنوشت خانواده مستولی شده، این نهاد را از آنچه که مولانا با “عروسش” سخن می گوید، بیگانه ساخته است. گذشته از این که نامه مولانا به عروسش درخور توجه است، با این حال در نامه ای هم که به فرزندش سلطان ولد می نویسد، یاد آور می شود: “این عروس روشنایی چشم و دل ماست”. این نگاه های عارفانه در زندگی عوام جایی ندارد و امروز هم که روابط صنعتی نقش تعیین کننده ای در نهاد خانواده ایفا کرده، تعریف خانواده را دستخوش دگرگونی ساخته است. مارکس در خانواده مقدس می گوید: “در جوامع کنونی، انسان در بازار کار، مبدل به کالا شده و در همه جا تابع یکدیگرند، در چنین جوامعی انسان به مثابه انسان در مقابل یکدیگر ظاهر نمی شود. نه عشق با عشق و نه اعتماد با اعتماد پاسخ داده می شود” (خانواده مقدس، مارکس و انگلس – سازمان دانشجویان ایرانی در آمریکا، بازتکثیر – بیتا). از روزگاری که خانواده داماد، عروس را پیاده از کوچه ای به کوچه دیگر می برد و این که امروز ماشین عروس را با گل های زیبا آئین می بندند و بعد از آن چند روز به جزیره ای در سرزمین بیگانه ی می روند، همه حکایت از تغییر صورت جشن آغاز زندگی دارد.

نکته ای که لازم است به آن اشاره شود، کاربرد ساز سرنا در عروسی است. تا آنجا که می دانم، در بسیاری از فرهنگ ها، در جشن عروسی، این ساز با دهل اجرا می شود. در کرددستان و لرستان و بختیاری، در یوگسلاوی، رومانی، بلغارستان، یونان، ترکیه، سوریه، عراق و شمال آفریقا، در افغانستان و پاکستان و هند و دیگر فرهنگ ها، سرنا و دهل ساز عمده عروسی هاست. علت کاربرد این ساز (در کنار دهل) ممکن است به خاطرغرش یا توانمندی یا زیبایی جنس صوت آن باشد؛ علت دیگر هم این است که این ساز را در دسته سازهای برون خانگی ( outdoor instrument) دسته بندی می کنند. عوامل دیگری را هم میتوان در اهمیت این ساز اضافه کرد، مثلاً در فرهنگ اسلامی، این ساز شبیه همان سازی است که روز رستاخیز، مردگان با صوت آن از خاک برمی خیزند. همین است که مولانا می گوید: “بانگ سرنای چه گر مونس غمگینانست – از دم روح “نفخنا” دل سرنا چه خوشست(۴). البته این ساز دارای دو ویژگی است که هم در عروسی و هم در عزا از آن استفاده می کنند. به طور کلی کاربرد این ساز در عزا و عروسی می تواند موضوع مهمی در سازشناسی باشد، زیرا این کاربرد دوگانه شخصیت متفاوت آنرا نشان می دهد. با این که این ساز را در یونان باستان ساز عزا می نامیده اند، اما در اینجا به یک دو نکته در جایگاه آن در اساطیر یونان نیز اشاره می کنیم. جوانان جزیره آرگوس “ملودی های مقدس” (هراکوس ملوس) را با ساز سرنا، به افتخار “هرا” ( Hera) می نواخته و دختران هم همراه آنها با دسته های گل آنها را همراهی می کرده اند (۵). این جشن به افتخار ازدواج مقدس زئوس با “هرا” برگزار می شد. البته “مدهای مقدس” (hierakios nomos )، ملودی ها (“مدهایی”) بودند که با سرنا نواخته می شدند. اجرای این ملودی ها (“مدها”) بیشتر با نام “هیرا آوئدوس” همراهی داشت. او درقرن هفتم پیش میلاد در جزیره آرگوس زندگی می کرد؛ او سرنا نواز و آهنگسازی بود که عاشق المپوس شده بود و در جوانی در گذشت.

پژوهش درخور توجهی بر روی کاربرد سرنا در اساطیر یا تاریخ کهن ایران صورت نگرفته و نمی دانیم این ساز چگونه در عروسی یا عزا اجر می شده است. از سوی دیگر می دانیم که در نوشته های یونان باستان به دو گونه رقص ایرانی اشاره شده که آنرا با ساز سرنا اجرا می کرده اند. یکی از این رقص ها “پرسیکون” (رقص ایرانی) نامیده شده که گزنفون درباره آن چنین می نویسد: “بالاخره مسیان مانند ایرانیان می رقصند و دو سپر سبک خود را در حین رقص بر همدیگر می کوبند، جست و خیز می کنند و بالا و پائین می پرند. آنها این رقص ها را با ساز اولوس [سرنا] اجرا می کنند” (به نقل از فرهنگ نامه موسیقایی یونان باستان ص ۲۴۶)؛ اریستوفانس هم اشاره می کند: “بار دیگر رقص ایرانیان را با ساز اولوس [سرنا] بنوازید” (همان) (۶).

نکته ی هم پیرامون ملودی سرنای آن شب عروسی در آسیلا بگویم. اگر بخواهم از صحنه آن شب به عنوان یک نگاه “پژوهشی” چیزی بنویسم ابتدا می بایست به تجربه کوچکی که از دیدن صحنه و شنیدن موسیقی آن شب دستگیرم شد، اشاره کنم. در بالا اشاره کردم که شنیدن نوای سرنا مرا از خواب بیدار و در یک لحظه غافلگیرم کرد. هیجان زده بودم، از یک سو میخواستم بدانم که آن ملودی را در چه “مدی” اجرا می کنند. موضوعی که در لحظه به من ربطی نداشت و من هم قادر نبودم محتوای مدال آنرا بشناسم. همین امر مقدار زیادی از نیروی ذهنی مرا به هدر داد. چشمانم از دیدن آن همه نور و زیبایی و روشنایی شب حیرت زده بود. نمی دانستم باید بشنوم یا ببینم. من بیرون از صحنه بودم اما با صحنه می رفتم. ذوق و شوق می کردم، هیجان زده بودم. ملودی زیبای سرنا، مرا با خود برده بود. به فلسفه زندگی می اندیشیدم، به موسیقی گوش می دادم، جهانی از رمانس و تخیلات شاعرانه به من هجوم آورده بودند. همه چیز را می خواستم در گوشه ای از “انبار اندیشه ام” ثبت و ضبط کنم. پژوهشگر نباید خود را ببازد؛ من خود را باخته بودم و نمی دانستم کجا ایستاده ام. با این که بسیاری از آنچه که آن شب دیده و شنیده ام – از گروه چراغداران تا دخترانی که با لباس های زیبا در کنار عروس سوار بر اسب گام بر می داشتند، تا شاخ و برگ درختانی که از صحن حیاط ها به سوی کوچه ها دست دراز کرده بودند، تا آسمان آبی و صدای دل انگیز سرنای شادی دهنده – اما هنوز به دنبال نا دانسته ای می گردم که آن شب چیزی از آن نمی دانستم و آن محتوای “مد” یا ساختار اجرایی ملودی سرنایی بود که آن شب در عروسی آسیلا می نواختند. بیش از بیست و سه سال از آن زمستان می گذرد؛ هنوز نوای دل انگیز آن سرنا در گوشم فروکش نمی کند و بیشتر وقت ها به خودم می گویم، شاید آن ملودی یکی از “مدهای” بربری آمیخته با “نوبات” اندلسی بوده است. در اصل اینها همه تصوراتی است که در اندیشه ام خطور می کنند. برای کسی که در عرصه عملی، کار پژوهش انجام می دهد، در درجه اول باید بسیار شکیبا و با آرامش، حوادث و وقایع را ثبت کند و در کمال بی طرفی و دور از هیجان و احساسات به رخداد ها بنگرد. پژوهش در کار موسیقی، که موضوعی است آمیخته با احساسات، نیازمند راهبردهای اندیشه ورانه است، از این روی، نباید احساسات و ذوق و شوق خصوصی را با کار پژوهش درآمیخت.

من از شهر مراکش (پایتخت قدیم مغرب)، یک عدد غیطا (سرنا) خریده بودم و از آنجا به بنی ملال و مکناس و فز و نادور و سیس از راه الحسیمه به تطوان و از آنجا به طنجه و آسیلا رسیدم. روزی هم که از آسیلا با قطار به رباط برمی گشتم، ارمغانی که با خودم می بردم، همین آوای زیبای سرنا و دیدن صحنه عروسی آن شب آسیلا بود. در رباط دو عدد غیطا خریدم و در سفرهای بعدی هم از تونس و مصر سه عدد دیگر تهیه کردم. در بازگشت، آنها را بالای قفسه کتاب خانه ام گذاشتم و هرگاه چشمم به آنها می افتاد، آن آوای دل انگیز سرنا، در آن شب عروسی آسیلا، را بیاد می آوردم. از آن زمان تا کنون پرسش های بی پاسخی، از جمله، کاربرد سرنا در مراسم عروسی و عزا در بسیاری از فرهنگ های جهان، همچنان در اندیشه ام باقی مانده است.

پی نویس ها

۱- این شعر از احمد رامی است، موسیقی آنرا ریاض السنباطی در “مقام کرد” ساخته است.

۲- به واقع نمی دانستم که این دسته از مردمان با این رسومات از بربرهای قدیم این سرزمینند یا از عرب های مراکشی یا آمیخته ای از این دو. تنها اشاره کنم که در بسیاری از شهرهای مراکش (یا مغرب) هنوز فرهنگ و زبان بربری به طور چشم گیری خودنمایی می کند و من در آن سفر واژه های زیادی از زبان بربری را در دفترم یادداشت کردم. البته تعدادی واژه بربری هم به زبان عربی مراکشی وارد شده که کاربرد روزانه دارند؛ مانند “ژوژ” به معنی دو، که همه جا می گویند “ژوژ دینار” (دو دینار).

۳ – مولانا هم اشاره مشابهی در زن بود زمین دارد؛ او می گوید: “آسمان مرد و زمین زن در خرد – هرچه آن انداخت این می پرورد”.

۴- برای آگاهی بیشتر در مورد سرنا از دیدگاه مولانا، به مدخل “سرنا” (۵۱۴-۵۲۶) کتاب رباب رومی (مولانا و موسیقی)، نوشته مهدی ستایشگر مراجعه شود.

۵- هیرارکی واژه ای است یونانی که از دو بخش هیروس و ارکیس درست شده است. هیروس یعنی مقدس و ارکیس یعنی حکومت یا فرمانفرمائی. واژه انشقاقی آن هیرارکیا است که در قرون وسطا به زبان لاتین وارد شد. هجای جدید آن به این صورت از قرن شانزدهم از زبان لاتین گرفته شده است. این واژه اولین بار در قرون وسطا در انگلیس برای دسته بندی فرشتگان به کار گرفته می شد و بعد از قرن هفدهم برای دسته بندی اعضای کلیسا به کار می رفته. همین واژه در هیروگلیف ( هیرو = مقدس – و گلیف = کنده کاری) که معنی کنده کاری های مقدس را می دهد، استعمال شد. البته امروزه، هیرارکی به معنی “طبقه بندی” یا “دسته بندی” پدیده ها یا عناصری که بر روی یکدیگر واقع می شوند، نیز به کار می رود. در موسیقی شناسی ایرانی، این ترم را برای طبقه بندی “گوشه های” دستگاه و ردیف که بر روی یکدیگر قرار دارند، به کار می بریم.

۶- یکی دیگر از رقص های یونان “اوکلاسما” نام داشته که اصلیت آن ایرانی بوده است. اسلوبن میکالیدس، مؤلف “فرهنگ نامه موسیقایی یونان باستان” از قول پولوسیس اونوماستیکن یاد می کند که “اوکلاسما رقص بسیار پر تحرکی است که آنرا از ایرانیان اقتباس کرده اند و آنرا در مراسم جشن های تسموفورا، به افتخار دیمیتر، می رقصند. گروه رقصندگان تنها رنان هستند” (فرهنگ نامه موسیقایی یونان باستان ص ۲۴۴). دیمیتر از الهه های مهم اساطیر یونان است؛ اوست که بارداری و زایش را به زمین اهدا کرد و به طور جاودان گردش زندگی را به حرکت درآورده و هموست که بوته ذرت را برای ساکنین زمین به ارمغان آورده است. او مادر بارداری و تولید نسل است؛ حیات از اوست و بهمین روی، زنان یونان باستان به افتخار او رقص اوکلاسما را در روز جشن او به طور دسته جمعی اجرا می کنند. اصلیت این رقص ایرانی است و طرح اصلی آن چنین است که گروه رقصندگان به شکل دسته جمعی به حالت چمباتمه زدن می رقصند (همان ۲۴۶).

کتابشناسی

ستایشگر، مهدی ۱۳۹۲ رباب رومی (مولانا و موسیقی) گشتی در رفتار و آثار موسیقایی جمال آفرین جلال الدین محمد بلخی (مولوی)، تهران: هنر موسیقی

Michaelides, Solon 1976 The Music of Ancient Greece, An Encyclopedia, London: Zavallis Press Limited.

منبع: انسان‌شناسی و فرهنگ

Related Posts

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *